
همه از بهار می گن
اما تویی بهار من
امروز تولد تو
نیستی اما کنار من
روز تولد تورو با خاطراتت می گیرم
تو بزم این تنهایی ها از غم دوریت می میرم
شمعو خودم فوت می کنم
خودم برات دست می زنم
امروز یه آرزو دارم
فقط صداتو بشنوم

با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک فقط میخوام بهت بگم تولدت مبارک!![]()
![]()
اي صميمي اي دوست
گاه و بيگاه لب پنجره خاطره ام مي آيي
اي قديمي اي خوب
تو مرا ياد كني يا نكني
من به يادت هستم
آرزويم همه سرسبزي توست
دايم از خنده لبانت لبريز
دامنت پر گل باد![]()
ببین ای آسمانی آزادم
آزاد آزادم ببین
چون عشق درگیر من است
دیگر گذشت ان دوره که...
تقدیر زنجیر من است
من روح بارانم ببین
چون عشق تقدیر من است
کسي غير از تو نمونده اگه حتي ديگه نيستی
همه جا بوي تو جاري خودت اما ديگه نيستي
نيستي اما مونده اسمت توي غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمي گردي آخر قصه همينه
مي شکنم بي تو و نيستي
به سراغم نمي آيي که ببيني
بي تو مي ميرم و نيستي
تو کجايي تو کجايي که ببيني
شب بي عاطفه برگشت ، شب بعد از رفتن تو
شب از نياز من پر ، شب خالي از تن تو
با تو گل بود و ترانه ،با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بي تو گم شد بي تو پژمرده شد آواز
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمي گردي آخر قصه همينه
مي شکنم بي تو و نيستي
به سراغم نمي آيي که ببيني
بي تو مي ميرم و نيستي
تو کجايي تو کجايي که ببيني

انقده دل شکسته ام از این زمونه خسته ام
تو از پیشم رفتی و من هنوز به پات نشسته ام
هنوز به پات نشسته ام
دو چیزرا هر گز فراموش نکن:
اول خدا را و دوم مرگ را
دو چیزرا همیشه فراموش کن:
اول به کسی که خوبی کردی
و دوم کسی که به تو بدی کرد
و اما چهار چیز دیگر:
اول اینکه در مجلسی وارد شدی زبان نگه دار
دوم اینکه در سفره ای حاضر شدی شکم نگه دار
سوم اینکهبه خانه ای وارد شدی چشم نگه دار
چهارم اینکه به نماز ایستادی دل نگه دار
تا بعد...
مهتا ستاره شد
ما از نژاد اتش بودیم
همزاد افتاب بلند اما
با سر نوشت تیره خاکستر
عمری میان کوره بیداد سوختیم
او چون شراره رفت
ما با شکیب خاکستر ماندیم
مهتا ستاره شد
تا بر فراز این شب غمناک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
مهتا ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپیده را بشناسند
مهتا ستاره شد
که بگوید
اتش
انگاه اتش است
کز اندرون خویش بسوزد
وین شام تیره را بفروزد
من در تمام شب این شب یلدا
دست امید خسته خود را
در دستهای روشن او میگذاشتم
من در تمام این شب یلدا
ایمان افتابی خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم
مهتا ستاره بود
با نور زندگانی میکرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
تا این ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم

مثل رویا بود آمدنت
شوق گشودن نامه
یا بسته که نمی دانی چیست
نگاه و گفتارت
گره ناگشوده
رفتنت که دیگر ریا نبود
چه می دانستم
که دیگر هیچ،نمی بینمت